سفارش تبلیغ
صبا ویژن
آنچه از دنیا نزد تو آید بستان و از آنچه به تو پشت کند روى بگردان ، و اگر چنین نتوانى بارى جستن را از حد در نگذرانى . [نهج البلاغه]   بازدید امروز: 3  بازدید دیروز: 2   کل بازدیدها: 38943
 
پارسی وار
 
ای با من و پنهان چو دل
نویسنده: فرزند ایران(دوشنبه 86/8/7 ساعت 5:2 عصر)

 

به نام یزدان پاک

 

 

ای با من و پنهان چو دل از دلت سلامت میکنم تو کعبه ای هرجاروم قصد مقامت میکنم

شور .و حال خاصی امروز تو درونمه بعد از مدتها نخستین بار که شادم و خرسندم اونم از ته دل به یاد روزهایی افتادم که تنها یاورم چامه های حضرت مولانا بود راه های سخت و دشواری که شاید بدون دیوان شمس دوام نمیاوردم حضرت مولانا منو وارد یه زندگی تازه و نو کرد بقول خودش وارهیدم از هر دو جهان

و منو کشوند به این راهی که الان در پیش گرفتم واقعا نمیدوم چه جوری بیان کنم احساسی رو که هنگام خوندن چامه های این بزرگوار داشتم هربار شوری دگر

وای خدایا این چه غوغایی که در دلم بنا میکنه حضرت مولانا و تنها عشق و صفا ودوستی هر بار شوریده تر ویرانه تر

مرده بدم زنده زندم شدم

چه زیبا گفتی

آری مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

خنده شدم

و این شوری بود که تو در دل ما نهادی و شمس در دل تو و حق در دل شمس و زنجیروار به دنبال هم رفتیم اکنون سالها میگذرد از آن روزها که ما به چشم ندیدم و اما احساس کردیم هزاران بار

هر بار که با تو همدم شدیم

هر باردیوانه تر و مست تر

هله نیم مست گشتیم قدحی دگر مدد کن

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا

و این می از جام تو بود که مارا به پرواز درآورد و هر بار در ستایش تو ناتوان تر

هر بار که آشفته بودم به سراغت آمدم وتو همیشه همراه بودی چونمرا میفهمیدی خودت درد اشفتگی را کشیده بودی

دفع مده دفع مده من نروم تا نخورم

تو دفع ندادی و ما هر بار ویرانتر شدیم و دورن خوی را یافتیم

آیینه جان شده چهره تابان تو هر دو یکی بوده ایم جان من و جان تو

وچهره تو ایینه جان و شد و هر دو یکی شدیم جان منو جان تو و جان شمس و نورحق

آن روز که درگاهت آمدم و گفتم که یا حضرت مارا شادمانی نیست من نا امیدم از زندگی و تو گفتی

همرنگ جماعت شو تا لذت جان بینی در کوی خرابات آ تا درد کشان بینی

آمدم اما مرا شایستگی آن نبود و هزاران بار با گناهی خود را آلوده کردم و گریان از اینکه دیگر مرا در جمع شما جایی نسیت نا امید تر شدم اما باز توبودی که گفتی

باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ گر کافر و گبر بت پرستی باز آ صد بار اگر توبه شکستی بازآ

ومن باز آدم و تو اینگونه از بازآمدن خود به ما گفتی

باز آمدم بازآمدم از پیش آن یار آمدم در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم

شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم

در تو نگرسیتیم و چه زیبا بود

هر بار دلتنگ شدم با شعر خود تورا صدا زدم که

دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد رخ فرسوده زردم غم صفرای تو دارد

سر من مست جمالت دل من دام خیالت گهر دیده نثار کف دریای تو دارد

هربار که نوای خنیایی( موسیقی) آشنا از چامه های تو آمد بی اختیار گفتیم

چه بویست این؟ چه بوست این؟ مگر آن یار می آید؟

امروز حال دیگه ای دارم و بی اختیار دارم مینویسم آهنگ هایی که دارم گوش میدم همه با اشعار توست و سرحال سر حال شدم امروز همه چی یه جور دیگست

امروز جمال تو سیمای دگر دارد امروز لب نوشت حلوای دگر دارد

به من میگقتن دیوونه شدی

و واقعا هم من دیوونه شده بودم و چقدر لذت بخش بود این دیوانگی به من میگفتن آخه تو چی دیدی که اینجوری شدی باز هم با زبان تو پاسخشان دادم

ای عاشقان ای عاشقان آنکس که بیند روی او شوریده گردد عقل او آشفته گرد خوی او

اون روز رو خوب یادمه که دیوانه وار زمزمه میکردم

این کیست این؟ این کیست این؟ این یوسف ثانیست این؟

خضرست و الیاس این مگر ؟ یا آب حیوانیست این؟

اکنون باز به درگاهت آمدیم حضرتا

آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن روانه کن آینه صبوح را ترجمه شبانه کن

هزاران انگ و تهمت را به ما زدند اما

سیر نمیشوم ز تو نیست جز این گناه من

جز این مرا گناهی نبود نه تنها مرا هرکه با تو دم گرفت دیگر سیر نشد و این راز جاویدان سخن توست

گفتند که نه او دیگر هست و نه اندیشه هایش

آری هنوز

گر غایبی هردم چرا آسیب بر دل میزنی؟

  هم مست و سرگردانیم و زیباست این مستی و این سرگردانی زیباست

وتو چه چیزهایی که به ما نیاموختی و چه دلهایی که به راه راست نیاوردی و چه غوغاها که به پا نکردی

ما هم یکی از آنان

یا حضرت صدایم بشنو که امروز تهنا تو را میبینم تنها تورا میخوانم

ساز در دست پایکوبانم و میخوانم

مستان سلامت میکنند جان را غلامت میکنند

و شوری که امروز در دلم به پا شده دیگر فرو نمیرود

سالروز میلاد حضرت مولانا گرامی باد

 

 

 

 



نظرات دیگران ( )

روشن دلان
نویسنده: فرزند ایران(دوشنبه 86/7/23 ساعت 4:19 عصر)

شاید آرزو داشته باشی که جای هر یک از ما ها باشی و بتونی مثل ما زندگی کنی اما خیلی چیزا هست که ندیدنشون بهتره و این چیزا کم نیست خیلی هم زیاده پس بهت پیشنهاد میکنم این آرزو زو کنار بذار دیدن دنیایی پر از کینه دروغ فساد زیبا نیست

باور کن این دنیا زیبا نیست میخوای چی رو ببنیی اینجا هیچ چیز قشنگی نداره

گاهی وقتها آرزو میکنم جای تو باشم

ندیدن

ندیدن

نیدیدن این همه پلیدی و ویرانی چقدر دلپسنده

بگذریم این حرفا دیگه تکراری شدخ همه میگن آخه چقدر شکایت مینی همین که بدن سالمی داری خدارو شکر کناهورای من تو خدت میدونی که همیشه سپاسگذار مهربانی های بی پایانت بودم اما تن سالم به چه درد میخوره وقتی دل سالمی وجود نداره که باهت همصدا بشه مردمان ما انگار هفت پشت بیگانه ان با خودشون با آرمانهاشون با سرزمینشون بیگانه ی بیگانه

و تو ای روشن دل پاکنهاد هزاران بار خدای را سپاس گو که تو را از دیدن زشتی ها را کرد و در عوض دلی روشن زیبا و پاک وعاری از پلیدی به تو داد

روشن دل هم میهن روزت گرامی همیشه روشن دل باش

ز بینایی ما را سودی نیست

دنیا تماشاگه راز است

راز را با دل باید دید

 

در پناه اهورا



نظرات دیگران ( )

سوگواران تو امروز خموشند همه
نویسنده: فرزند ایران(چهارشنبه 86/7/11 ساعت 1:7 عصر)

دردت دانم چیست

در میان مردمانی بودن که هیچ از اندیشه هایت نمیفهمیدند

در میان قومی نادان

قومی که هیچگاه انسان بودن را نیاموخت

هیچگاه نیاموخت که خوب باشد که با دیگران خوب باشد که بفهمد چه شده آری آنگاهست که بیش ار پیش به این راستی پی میبرم که تو یگانه مرد تازیان بودی یگانه مرد تازیانی که هتی(حتی) تو را هم نفهمیدند

چه کشیدی از دست این مردمان خدا میداند

اکنون سخن از زمانه ماست اینجا هم دیگر کسی چیزی نمفهمد دیگر بلد نیستند خوب باشند اینجا تاریکی است

اینجا دیگرکسی سخن از داد نمیگوید دیگر کسی دادگر نیست دادگستر نیست

تو هم به دنبال دادگری بودی نمیدانم بهش رسیدی یا نه ؟

تو بگو

میگویند خدا دادگر است حتما هست ولی کاش میتونستم ببینم چون هر چه به دور وبرم نگاه میکنم اثری از داد وعدل نیست

علی صدایم را میشنوی اینجا تباهی بیداد میکند اینجا زشتی و پلیدی سر به فلک کشیده

اینجا مردمانش خیلی وقته که مردند

آه علی امروز روز سوگ تو ست اما ما همگان خموشیم سخنی نداریم چه بگوییم؟

سوگواران تو امروز خموشند همه که دهانهای وقاحت به خروشند همه

گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست زان که وحشت زده حشر وحوشند همه

آری این است داستان تلخ زندگی

مارا دریاب اهورا



نظرات دیگران ( )

حاصل انقلاب با شکوه؟
نویسنده: فرزند ایران(دوشنبه 86/5/8 ساعت 6:56 عصر)

به نام یزدان پاک

 

 

مثل همیشه به سمت مدرسه میرم دیگه برای من تابستون و زمستون نداره همیشه هست تا آخر کنکور بگذریم با این که تابستون است ولی خیابونا بازم شلوغه انگار و نه انگار که بنزین سهمیه بندی شده ارازل  هم که زیادتر شدند  نخیر مثل اینکه آب از آب تکون نخورده همیشه همینطور بوده فقط شعار

تو راه یه ماشینی وایساده بود و داشت با یه دختری بحث میکرد مثل اینکه بحثشون سر قیمت بود که به توافق نرسیده بودن خب این اتفاقت دیگه عجیب نبود با خودم میگفتم چقدر تصویر شهر زشت شده چند قدم اونور تر چند تا پسر ژیگولی کنار خیابون وایساده بودن داشتن با یه لحن مزخرفی که میرفت روی اعصاب من رپ میخوندن و چند دختر هم عین آدم ندیده ها واسیا ده بودن و به اصطلاح خودشن داشتن حال میکردن شرم و حیا هم خوب چیزیه البته اینم چیزه عجیبی نبود این روزا هر چی که میبینی اینجوریه یعنی تصویر ها هم زشت شدن

بالاخره رفتم روی ایستگاه اتوبوس نشستم بغل دستم یه خانوم چادری نشسته بود خیالم راحت شد که حداقل این با بقیه کسایی که امروز دیده بودم فرق میکنه که یهو دیدم بله

خانوم داره با حرکات سر به یه آقایی میگه بله بعدشم اقا بلند شد رفت چند لحظه بعدم خاونمش پشت پا شد رفت زیاد هم عجیب نبود تو این ولوشو اینم یه جورشه از خودم خجالت کشیدم چراشو نمیدونم شاید برای اینکه شاهد تمام این قضایا بودم و هیچ کاری نکردم ولی خوب چیکار میتونستم بکنم و تنفرم از این بی بند باری دوچندان شد ااز این رژیم که هدیش برای ما این بدبختی بود چیکار میکردم جز غصه خوردن و باز هم مرگ آرزوی دیرینه ای که در سر دارم

سوار اتوبوس شدم یه کم که رفتیم دیدم به به انجا هم از این خبراس یه دختر  داشت از دوتا پسر شماره میگرفت به خودم گفتم که خوشبین باشم شاید این دیگه فرق داشته باشه  اما نه یه ذره که کنجکاو شدم دیدم اینا هم همینطورم یه لحظه حس بدبینی نسبت به همه وجودم رو گرفت اشتباه نکنبد خدایی نکرده نمیخوام بگم که همه اینجورین نه اما شما جای من بودید چی فکر میکرید پیاده شدم اطراف رو نگاه کردم باز هم همون رفتار های قدیمی یه دختر و

پسری گوشه خیابون بودن پسره داشت به دختره بلوتوس نشون میداد از صدای بلندش معلوم بود چیه باورم نمیشد تو اون شلوغی با این صدای بلند؟

داشت به دختره توضیح میداد که چی به چی باز هم آرزوی مرگ کردم خدایا این چه وضعیه شهر من چقدر زشته ...

سعی کردم یه راه خلوت و ساکت پیدا کنم و چشمام رو به روی این زشتی ها ببندم توی اون کوچه خلوت اوضاع بدتر بود کاش کور بودم با این حال خراب رفتم مدرسه تمام وقتتو فکر اتفاقات صبح بودم

شهر من زشت و زشت بود و این حاصل  انقلاب با شکوه ...

ما را دریاب اهورا



نظرات دیگران ( )

من و ایران و تنهایی
نویسنده: فرزند ایران(یکشنبه 86/4/31 ساعت 5:59 عصر)

 به نام یزدان پاک

باز هم مثل همیشه نمیدونم از کجا آغاز کنم به کدامین سو ؟  گفتم بهتره قبل از هر چیزی کمی از تارنمای تازه بگم کمی با قبلی فرق داره این بار چشمام بیشتر باز شده اما باز هم ناامید تر حوصله زندگی تو این دنیا رو ندارم

راستش واقعا نمیدونم از چی بنویسم از تنهایی همیشگی میون این همه گرگ

چقدرزود زندگی روی بدش رو به ما نشون داد  چه رویا های شیرینی که هیچوقت به اون نمیرسم در سر داشتم من و ایران با عشق آزادی ما دو تا که هیچوقت به هم نمیرسیم در حالی که به هم خیلی نزدیکیم آسمون بخت و اقبال ما رو از هم جدا کرد البته بخت هردو سیاه چه روزهای شیرینی هر روز امیدوارتر و خون خود را به خاک ایران عادت دادیم شاید که به هم برسیم اما این چنین نشد

چه روزهایی

با خود گفتیم جز ایران در سر مپرورانیم  هزار بار میهن پرست تر از همیشه و تکرار چو ایران نباشد تن من مباد

اما کدامین تن؟ ایرانی نماند که تنی بماند تازه فهمیدیم چه شد آنها همه آرزوی محال بود تازه فهمیدیم که مارا روز خوش نیست مارا یار جدانشدنی غم واندوه است

غم اندوه از برای چه؟ خود نفهمیدیم اما اینگونه بود که  نا امید تر شدیم

به یاد داستان آرمانشهر سوما افتادم چقدر در من اثر کرد چقدر تلخ  و باز نا امید تر

گفتند به خدا توکل کن باز هم نزد او رفتیم

ستایش خدای را که پروردگار جهانیان است.........

آرام شدیم اما ناامیدتر و مرگ آرزوی شیرین همیشگی این بود داستان و از آن پس دیگر مارا با این جهان کاری نیست 

روزگار را میگذرانیم به سختی موسیقی و شعر به من آرامش میدهند و قلم تنها همدرد من در این راه بی سر و ته

سازم یار من اما نای نواختن نیست به یاد مولانا افتادیم{ ای دف آهسته از این جا مگذر پشت این سینه دلی خوابیده}

آن دل ازآن من بود پس دف در دست گرفتیم و نواختیم شاید آرام بگیریم اما آشفته تر شدیم انگار زندگی را با ما روی خوش نبود

من

ایران

تنهایی

مارا دریاب اهورا



نظرات دیگران ( )


لیست کل یادداشت های این وبلاگ
شب دشوار
[عناوین آرشیوشده]

|  RSS  |
| خانه |
| شناسنامه |
| پست الکترونیک |
| مدیریت وبلاگ من |

|| مطالب بایگانی شده ||
خنیای ایرانی
درددل
چامه
گوناگون
ایران
زمستان 1386
پاییز 1386

|| اشتراک در خبرنامه ||
  || درباره من ||
پارسی وار
فرزند ایران
فرزندی تنها در سرزمینی پاک وامدار مام میهن پارسی وار زیستن را برگزیدم چون راه راستی را در آن دیدم ای اهورای بزرگ تو تنهای یاور من در این زمانه بیدادگری مرا یاری کن

|| لوگوی وبلاگ من ||
پارسی وار

|| لینک دوستان من ||
دانستنیها
سوما
کیهان کلهر
دست نوشته های الکس
سوشیانت
همه چیز اینجاست
شکسته ساز
مشتاقان شهرام ناظری
ایمانا
شمس پرنده

|| لوگوی دوستان من ||


|| اوقات شرعی ||